عصر کرد

آخرين مطالب

آرش جمعه زنگ نزد! مقالات

آرش جمعه زنگ نزد!

  بزرگنمايي:

عصر کرد - روزنامه شهروند در شماره 1461 خود به تاریخ هفتم مرداد جاری در مطلبی با عنوان آرش جمعه زنگ نزد! گفت ‌و گویی با خانواده تنها سربازی که در عملیات تروریستی شهر مرزی مریوان به شهادت رسید را منتشر کرده است.
در این مطلب آمده است: هشت روز از شهادت آرش زارعی می‌گذرد سرباز وظیفه‌ای که همراه با ١٠ نفر دیگر در پاسگاه مرزی روستای دری در حوالی مریوان به دنبال حمله مسلحانه گروه تروریستی پژاک شهید شد.
جوان ٢٤ ساله‌ای که کمتر از یک ماه دیگر سربازی‌اش به پایان می‌رسید او مهندس معمار بود، مدتی هم در یک شرکت ساختمانی در تهران مشغول به کار شد.
حالا چند روزیست که این سرباز وطن در آرامستان شهدای قروه آرام گرفته است اما خانواده داغدار آرش از نبودش بی‌قرارند و هنوز رفتنش را باور نکرده‌اند. آنچه در ادامه می‌خوانید، گفت‌وگوی شهروند با پدر این سرباز شهید است:
چطور از ماجرای حمله به پاسگاه مرزی و شهادت آرش مطلع شدید؟
چند روزی بود از آرش بی‌خبر بودیم. او معمولا هفته‌ای دو بار با ما تماس می‌گرفت. جمعه‌ها هم زنگ می‌زد و با همه خانواده صحبت می‌کرد. اما آن هفته اصلا تماس نگرفت. چندبار سعی کردم با پاسگاه تماس بگیرم، اما موفق نشدم.
مادرش حسابی نگران شده بود. جمعه همان هفته هم منتظر شدیم، اما خبری از آرش نشد. قرار شد فردای آن روز به مریوان برویم تا آرش را ببینیم. شنبه صبح داشتیم آماده می‌شدیم به مریوان و پاسگاه مرزی دری برویم که موبایلم زنگ خورد.
مرد ناشناسی از پشت تلفن به ما گفت: شما پدر آرش رضایی هستید، او شهید شده. من اولش باورم نشد، چون فامیلی را اشتباه گفته بود، بعد چند تا نشانی داد، همش درست بود. یعنی همه آنها مشخصات آرش بود.
ساعت ١٠:٣٠ بود که این خبر را شنیدم. همه دنیا روی سرم خراب شد. آنها فقط فامیلی آرش را اشتباه کرده بودند. آنها به ما گفتند که ساعت ٣ صبح شنبه به پاسگاه حمله شده و ١١ نفر شهید شده‌اند و سه نفر از آنها قروه‌ای بودند البته شهید حضرتی و عبدی اهل روستاهای اطراف قروه هستند ما ساکن خود قروه هستیم.
آرش چند سال داشت؟
متولد ٧٣ بود. آرش بچه اول من بود. داغ فرزند خیلی سخت است. من و مادرش او را خیلی دوست داشتیم.
تنها پسر شما بود؟
نه، من دو پسر دیگر دارم که از آرش کوچکتر هستند. یک دختر هم دارم.
چقدر به پایان سربازی‌اش مانده بود؟
کمتر از یک ماه دیگر خدمتش تمام می‌شد. ١٢ ماه خدمت کرده بود، ٦ ماه هم کسری خدمت داشت. سختی محل خدمت هم داشت. به همین خاطر قرار بود اواخر این ماه سربازی‌اش تمام شود. همین موضوع من و همسرم را بیشتر آزار می‌دهد، فقط به خاطر چند هفته آرش شهید شد.
آرش از همان ابتدا در پاسگاه مرزی مشغول خدمت شد؟
نه. چند ماه پیش به آنجا منتقل شد. ما هم خیلی نگران بودیم. پاسگاه‌های مرزی در این منطقه خیلی خطرناک هستند. هر لحظه احتمال دارد، یک حادثه ای رخ بدهد. چندبار با او صحبت کردم. اما او به ما دلداری می‌داد. چند وقت پیش به مرخصی آمده بود، به او گفتم که من و مادرت نگرانت هستیم، اما او در جواب گفت، بابا نگران نباش هر چه خدا بخواهد همان می‌شود.
آخرین بار کی او را دیدید؟
٥ تیرماه بود که به خانه آمد. دو هفته خانه بود. روز سه‌شنبه دوباره به محل خدمتش رفت. البته من خانه نبودم. برای کاری چند روزی به تهران رفته بودم. او پیش مادرش و بچه‌ها بود. وقتی من برگشتم او رفته بود. حتی نتوانستم برای آخرین بار با پسرم خداحافظی کنم.
شغل شما چیست؟
من کارگر ساختمانی هستم. برای کارم به تهران رفته بودم.
آرش هم در این کار به شما کمک می‌کرد؟
نه. او خودش شغل خوبی داشت. او مهندس بود. چندماه در تهران مشغول کار بود. اما به او گفته بودند که باید خدمتش را تمام کند. او دوست داشت در همان رشته‌ای که درس خوانده کار کند.
او در چه رشته ای تحصیل کرده بود؟
معماری. مهندس معمار بود. در تهران در یک شرکت به طور موقت مشغول به کار شده بود که برای خدمت مجبور شد موقتا کارش را رها کند.
کی او را دفن کردید؟
شنبه شب پیکر آرش و دو شهید دیگر این حادثه را به قروه آوردند. یکشنبه او را تشییع کردیم و به خاک سپردیم. من از مسئولان گله دارم. پسر من به خاطر همین آب و خاک شهید شد. اما مراسم تشییع جنازه او اصلا در حد و اندازه او و همرزمانش نبود.
ما او را خیلی غریبانه به خاک سپردیم. هیچ کس هم حالی از ما نپرسیده است. از آن روز تا الان مادرش مدام گریه می‌کند. خواهر و برادرانش مدام بهانه آرش را می‌گیرند. به خصوص دخترم.
خانه ما شده ماتمکده. واقعا نمی‌دانم چه کار کنم. نمی‌خواهم جلوی بچه‌ها خودم را ببازم، سعی می‌کنم همسرم را تسلی بدهم و بچه‌ها را آرام کنم. اما خودم هم واقعا تحمل این درد و داغ را ندارم. من همه بچه‌هایم را دوست دارم، اما آرش برای من چیز دیگری بود.





نظرات شما

ارسال دیدگاه

Protected by FormShield

ساير مطالب

خوراکی‌هایی که زمستان را گرم می‌کنند

روابط عمومی در پستوی اندیشه مدیران اجرایی - امید بهمنی*

تلاش در راستای رفع مشکلات روستاهای قروه به دور از جلوه های نمایشی

لباس کُردی از گذشته تا امروز...

دوئل نفت و آتش مقابل نیمکت ها

«آلی» که دیگر نیست

"نگارگری" اصیل ترین هنر ایرانی – اسلامی

اختلالات رفتاری کودکان/ راهنمای عملی درمان مشکلات رفتاری

استان کردستان در دام محرومیت

سفره دل بدر و پریشان آرام است

یار مهربان خمار شراب روحانی

از رنجی که می بریم - افسانه گلباغی *

نور افشانی فرهنگ اصیل کردها، در آسمان جهانی فرهنگ و هنر

کردستان فرهنگی چشم به راه عدالت اجتماعی و رفاه عمومی است

نهم دیماه 88 نماد اقتدار امت انقلابی ایران

نهم دیماه حماسه پیوند مردم و ولایت/نه کردستانی ها به اغتشاش گران

اگر خشمگین می شوید...

بخشنده کوچک

آیین شب یلدا "شه و چله" در كردستان

کاش می شد به جای تحصیل کارگری نمی کردم

گردش مدیریت در مدار اخلاق

کم اطلاعی روستاییان از مزایای بیمه روستایی

در بزرگترین کارخانه تولید لبنیات کردستان تخته می شود!؟

او هم شهروند این جامعه است و فرصت می خواهد...

آمادگی، دوره طلایی رشد و تشخیص کودکان است

گدایان شیک‌پوش سیار؛ پدیده‌ای نو در تکدی‌گری

مکانیسم‌های تحقق مطالبه توزیع عادلانه حقابه در کردستان

کُردها عهد شکن نیستند

طنین نوای مولودی خوانی در دارالاحسان/ بزرگترین مولودی خوانی کشور

همه چیز «درباره یک توپ»/نمایشی از یک واقعیت

ترافیک را درس دهیم - وریا کرمی*

چرخش واقعیت در«اتوبان سکوت»/زخم ماندگار از جنگ

به شمارش افتادن نفس درختان بلوط/ آغاز انقراض ششم در کردستان

بن‌بست عاطفی از علل خودکشی در جوانان است

توسعه گردشگری با رنگ و بوی بومی و فرهنگی

استرس در میان سالی موجب کوچک شدن مغز می شود

مردم منطقه‌ای که هم اهل این کشورند و هم آن کشور

رنج روستاهای قروه از ضعف زیرساختی/تسریع در اقدام عملی

دبه به دستان دغدغه مند

تجلی خوشنویسی در کُنج دستفروشی

ورود فاضلاب به زریبار ادامه دارد/ نسخه پیچی جدید برای نجات تالاب

پرینترهای سه بعدی برای تولید استیک وارد رستوران ها می شوند

70 کودک نایسری بی‌شناسنامه هستند

یاد نیمکت‌های سه نفره و گچ و تخته سیاه بخیر...

شادی و نشاطی از جنس دانایی

تغییری از جنس تضییع

اضطراب مسیر مدرسه

پنج روش مؤثر برای خالی کردن حافظه گوشی‌ های اندرویدی

وجود سینماگران توانمند و موفق، اما حمایت‌های حداقلی!

بخت گشایی در کف خیابان